اندر احوالات 17 روز تعطیلات عید
این پست یه کم طولانیه (خاطرات 17 روز آقا سپهره خوب)اگه بخونید که لطف کردین. اگه حوصله و وقت و حسش نیست، توی 3-2 مرحله بخونید که منت گذاشتین و همین که به وبلاگ من و پسر گلم سر زدین ممنونیم.
امسال ما به خاطر فوت آقا جون سپهر (بابای بابایی) دید و بازدید نداشتیم.
نمیخواستم سفره هفت سین هم بندازم. اما به خاطر شما و اینکه میخواستم این رسم قشنگ همیشه و همیشه توی ذهنت باشه، با خودم عهد کرده بودم تا زمانی که زنده هستم ، به هر طریقی شده واست سفره بندازم که شما هم یاد بگیری و به این آیین دیرینه و قشنگ احترام بزاری.
خودم عاشق تزیین و پهن کردن سفره هفت سین هستم و عقیده دارم حتماً حتماً توی همه ی خونه ها زمان سال تحویل باید سفره پهن باشه و همه ی اعضای خانواده زمان تحویل سال کنار هم و پای سفره هفت سین باشن.
سفره رو تنها دو ساعت مونده با سال تحویل آماده کردم.آخه قبلش یا اداره بودم و یا درگیر یه سری کار ، واسه همین فرصت نکردم وسایل سفره رو درست کنم و درست دو ساعت مونده با تحویل سال، و زمانی که شما توی خواب ناز بودی و بابایی هم به خاطر شغل آزادش رفته بود بیرون، خیلی خیلی تند تند آماده کردم و چیدم.به نظر خودم خیلی چنگی به دل نمیزد. ولی از الان ایده دارم وا سه سال آینده.
زمان سال تحویل خونه مادر جون (مامان بابایی) بودیم و سریع رفتیم سر مزار آقاجون. وقتی میخواستیم بریم خونه آقا جون حاجی، گفتن که ما بیرونیم و معلوم نیست چه ساعتی بریم خونه، واسه همین ما هم موندیم خونه مادرجون. (آخه بهشون گفته بودم مشخص نیست که چه ساعتی بریم واسه تبریک عید )حدودای ساعت 9ونیم شب بود که مادرجون حاجی تماس گرفت و گفت داریم واسه خوندن فاتحه میاییم اونجا. و قرار شد بعد از رفتنشون ما و دایی محمد بریم خونه آقاجون حاجی واسه تبریک عید. که این کار تا حدودای 11 طول کشید و ما اون موقع رفتیم عید دیدنی.
که تنها جایی که رفتیم خونه آقاجون حاجی بود.
البته شما بعدش همراه اونها واسه عید دیدنی میرفتید.
راستی شما قبل از روز سال تحویل بازم هم مریض بودی و سرفه های شدید داشتی.گفتم حتماً یه سرماخوردگی جزییه و یا از اینکه دندونهای نیشت داره در میاد، زده به سینه ات. ولی روز 2 فروردین وقتی دیدم بهتر نشدی و مرتب دستت رو میکنی توی گوشت، بردمت دکتر عمومی. گفت یه سرماخوردگی جزییه ولی گوشت عفونت داره و حتماً باید درمان بشه.
آخه عزیز دل مامان تو که جونی نداری که این همه بخوای مریض بشی. تا میایی یه خورده وزن اضافه کنی، باز هم مریض میشی. نمیدونم چرا. ولی همش میگم کم کاری از منه و کوتاهی کردم که تقویت نمیشی. منو ببخش پسر گلم. قول میدم از این به بعد بیشتر از گذشته مواظبت باشم.
خلاصه .....
گذشت و بهتر شدی تا روز 7 فروردین که بردمت واسه زدن واکسن 18 ماهگیت.
پسرم هر روز بیشتر از روز قبل داره مرد میشه.
من هم یه خورده مردونگی به خرج دادم و همراه بابایی، اینبار بدون مادرجون حاجی بردمت مرکز بهداشت و واکسنت رو زدیم.اولش گریه کردی (فقط موقع زدن واکسن) و بعدش مثل یه مرد مشغول شیطنت هات شدی عزیزم. بعد از زدن واکسن رفتیم خونه مادرجون حاجی و شما بعد از اثر کردن استامینوفن به یه خواب عمیق فرو رفتی.
یک روز و نیم تب داشتی و بیحال بودی.
روز 9 فروردین هم که مراسم چهلم آقاجون بود.و من از روز قبل جسته و گریخته به مادرجون کمک میکردم . البته تنها کاری که کردم ، به اندازه 6 ونیم کیلو رولت خرما درست کردم که خدا رو شکر همه خوششون اومده بود.
و روزها به همین منوال گذشت و من حسابی تنبل شده بودم . شما حسابی بدخواب.
شبها ساعت 4 (اون هم به زور و اجبار) میخوابیدی و از اونطرف صبح ها (چه عرض کنم ، باید بگم ظهر) ساعت 1 و نیم به زور بیدارت میکردم.
از خیلی قبل تر قرار بود یه مراسم یادبود واسه آقاجون توی روستایی که به دنیا اومده بود بگیرن. (روستای کچوییه بین زرین شهر و اصفهان) و روز چهلم اعلام کردن که مراسم روز 15 فروردین هستش.
ما هم بار سفر رو بستیم و روز 13 فروردین به سمت روستا حرکت کردیم. خیلی دو دل بودم که برم یا نه. فقط و فقط به خاطر شما. از یه طرف میترسیدم آب و هوای اونجا باهات سازگار نباشه و از طرف دیگه میترسیدم به خاطر کوه ها و جاده ها گوش درد بگیری و توی جاده اذیت بشی.
که خدا رو شکر همه چی خوب بود. و شما اونقد به مرغ و خروسهای عمه صدیقه (عمه ی خیلی مهربون بابایی) عادت کرده بودی و عاشقشون بودی که تا چشمهات رو باز میکردی میگفتی "توتو" و یا اگه خیلی از کسی میترسیدی، بهت میگفت بریم توتو، بدون فکر کردن میرفتی توی بغلش.
خدا رو شکر ماشالا حسابی بهت خوش گذشته بود. و اصلاً دوست نداشتم برگردم اهواز و ای کاش زود تر از اینها میرفتیم کچو و واسه این مراسمها نبود تا حسابی لذت می بردیم.
(ایشالا واسه عروسی خاله سمیه –دخترعمه ی بابایی که من عاشقشم- بریم اونجا).
خیلی این 3-4 شب خوب بود. تا نیمه های شب بیدار بودیم و صحبت میکریم. (غیبت؟؟؟؟؟ نههههههههههههههههههههههههههههه اصلاً)
یعنی من بیشتر از قبل عاشقِ عاشقِ سمیه جون و فهیمه جون و مخصوصاً عمه شدم. الان که دارم واست مینویسم دلم واسشون یه ذره شده.
الحق هم که از مهمانداری هیچی کم نداشته بودن و همه ی زحمتها به گردنشون بود. کلی زحمت کشیده بودن واسه ما و مراسم آقاجون.
توی راه رفت و برگشت کلی بره و ماشین بزرگ میدیدی و کلی ذوق میکردی و من از دیدن این صحنه ها لذت میبردم.
اونجا خیلی وقت نبود که ازت عکس بگیرم، ولی توی راه برگشت ازت عکس انداختم که حتماً حتماً واست میزارم. و 16 فروردین هم با کلی دلتنگی به اهواز برگشتیم
این هم از عید نوروز ما.
پست بعدی رو اختصاص میدم به عکسهای توی راه تا عکسهای سفره هفت سین رو آماده کنم و بزارم توی وبلاگت عزیز دلم.
خیلی دوستت دارم و عاشقتم.
از همه ی دوستای مهربونم ممنونم که نوشته های من رو تحمل کردن و تا آخرش خوندن
«خسته نباشیــــــــــــــــــــــــد»


اندر احوالات 17 روز تعطیلات عید
